داستان پیدایش نوروز در شاهنامه

در زمان جمشید پادشاه پیشدادی، ایرانیان چنان در شادی می‌زیوَند که تا سیصدسال ازیشان مرگ دور شده است. بدین سبب، جمشید، شاهِ ایران ادعا می‌کند که:
که جز خویشتن را ندانم جهان!

و پای خویش را از بندگی پرودگار بالاتر آورده و دعوی خدایی می‌کند. سپس:

به فَرِ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نِشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون، به گردون برافراشتی
چو خورشیدِ تابان میانِ هوا
نشسته بر او شاهِ فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تختِ او
شگفتی فرومانده از بختِ او

به جمشید بَر، گوهر اَفشاندند
مَرْ آن روز را «روزِ نو» خواندند
سرِ سالِ نو، هُرمُزِ فَرْوَدین
برآسوده از رنجْ تنْ، دل ز کین
بزرگان به شادی بیاراستند
مَی و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرّخ از آن روزگار
به ما مانْد از آن خسروان یادگار

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

«جنس سوم»؛ اثری سخاوتمند و انقلابی مدرن در موسیقی شاهین نجفی

cafeliberal

تخریب اکوسیستم خلیج فارس توسط چینی‌ها و «بی‌غیرتی آقای ظریف»

Jahan

«اگر باران ببارد محله ما را سیلاب باران و فاضلاب می‌گیرد»

cafeliberal

دانستنی‌های جالب دربارهٔ زبان فارسى

Jahan

چرا مردان از وابستگی عاطفی می‌ترسند

Jahan

تهمینه میلانی و حواشی‌های یک نمایشگاه نقاشی دیگر!

cafeliberal