11.7 C
Tehran
پنج شنبه, 23 آبان , 1398

رحمان هاتفی، نیک مردی در کجراهه کیانوری

منابع متعددی تاکنون اعلام کرده‌اند که رحمان هاتفی روز ۱۹ تیرماه سال ۱۳۶۲ خورشیدی در زندان کشته شده است. 

درباره نحوه خودکشی یا قتل رحمان هاتفی، عضو ارشد شورای سردبیری کیهان در دوران انقلاب، روایات متناقضی شنیده‌ایم. برخی گفته‌اند که او را زیر شکنجه کشته‌اند، گروهی بیان کرده‌اند که خودکشی کرده و بعضی‌ها نیز خبر داده‌اند که رگ دست خود را جویده است.

روایت‌ها درباره نحوه جان سپردن این مرد محبوب همانقدر متفاوت و متناقض است که داستان‌ها درباره شخصیت او به عنوان روزنامه نگار برجسته‌ای که تا آستانه انقلاب اسلامی پای بند اصول روزنامه نگاری بود؛ اما در این دوران، برای نخستین‌بار توان و موقعیت ممتاز خود را فدای تعلقات حزبی کرد.

من، در سال ۱۳۵۰ خورشیدی به تحریریه کیهان پیوستم و ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۵۸ همراه با ۲۰ همکار دیگرم از این روزنامه اخراج شدم. در این سال‌ها، رحمان هاتفی حتی اگر یک روز در تحریریه کیهان حضور نمی‌یافت، جای خالی او در هر ثانیه احساس می‌شد. او، انسان‌گرایی صمیمی بود و در قلب همه اعضای تحریریه، جا داشت. فرهیخته‌ای پرسواد اما بی‌ ادعا، پرکار، اما بی‌ جار و جنجال، پرنفوذ اما مهربان و از همه مهم‌تر، خیرخواه همگان و مدافع آن‌ها، هنگامی که خطری احتمالی تهدیدشان می‌کرد.

Rahman Hatefi (asrenoiran.com)

اواخر فروردین سال ۱۳۵۲ یکی دو هفته پس از آن که خسرو گلسرخی را ماموران ساواک در ساختمان کیهان بازداشت کردند، هاتفی که خود یک سال پیش از زندان آزاد شده بود، به من هشدار داد که به دلیل رابطه نزدیکی که با خسرو داشته‌ام تحت نظر هستم و بهتر است مدتی کمتر آفتابی شوم. برای من هشدار او چنان جدی بود که خود را بلافاصله به رشت منتقل کردم  و حدود دو سال در آنجا ماندم، تا این که مجتبی راجی دستگیر و زندانی و از من خواسته شد به تهران باز گردم و جای خالی او را پر کنم.

این نخستین باری بود که هاتفی مرا از خطری جدی رهانید. این اتفاق یکبار دیگر هم زمانی تکرار شد که من به خاطر تهیه و امضای یک نامه سرگشاده در اعتراض به سانسور دولتی ممنوع القلم و تحت نظر بودم. این بار نیز، رحمان هاتفی از من خواست دست کم چندروزی خود را از چشم‌ها دور نگه دارم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. من نیز چنین کردم.

قصد خاطره نویسی ندارم و نمی‌خواهم به جزئیاتی بپردازم که از حوصله این بحث خارج است. این‌ها را تنها به این دلیل ذکر کردم که گفته باشم تا چه حد خود را مدیون رحمان هاتفی می‌دانم، چقدر او را دوست دارم و برای یاد و نامش به عنوان روزنامه نگاری که سال‌ها محور تحریریه بزرگترین و پرتیراژترین روزنامه ایران بود احترام قائل‌ام، اما همه این عشق و احترام، مانع از آن نیست که به وجوهی دیگر از شخصیت او بپردازم.

در اینجا، مایلم با بازگشت به وجه سیاسی زندگی رحمان هاتفی این را نشان بدهم که چگونه وقتی شور و احساس بر انسان غلبه کند، او، حتی اگر به لحاظ دانش و معرفت و انسان‌دوستی یک نمونه درخشان باشد، ممکن است اسیر هیجانات عاطفی شود و قدم به کجراهه بگذارد. خطا، الزاما از خطاکاران سر نمی‌زند، بلکه در بسیاری موارد گریبان انسان‌های خطاگریز را هم می‌گیرد.

رحمان هاتفی، همزمان با اداره بخش مهمی از کارهای تحریریه روزنامه کیهان از نیمه‌های دهه ۵۰ خورشیدی با نام مستعار “حیدر مهرگان ” نشریه “نوید” را نیز که به حزب توده ایران تعلق داشت به صورت مخفیانه منتشر می‌کرد. بعدها برخی از همرزمان  هاتفی گفته‌اند که نوید در چاپخانه کیهان چاپ می‌شده است.

این ادعا چندان دور از ذهن نیست. از یکی دو سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، دکتر مصطفی مصباح زاده صاحب امتیاز لیبرال کیهان گروهی از توده‌ای‌های اغلب زندانی کشیده را جذب تحریریه، چاپخانه و بخش‌های اداری این موسسه کرده بود. بنابراین، دور از ذهن نیست که از میان این جمعیت، چندنفری تن به خطر داده و نوید را به طور مرتب منتشر کرده باشند.

اما درایت سیاسی کم نظیر هاتفی سبب شده بود که این نشریه به لحاظ نوع کاغذ و شکل حروف چینی شباهت زیادی به نشریات خارج کشور داشته باشد. تا آنجا که من، به عنوان دریافت کننده همیشگی این نشریه هرگز تصور نمی‌کردم که چنین نشریه‌ای می‌تواند زیر گوش خودم منتشر شده باشد.

هاتفی تا ماه‌های نزدیک به انقلاب، توانسته بود تعلق تشکیلاتی خود به حزب توده را پنهان نگه دارد. به استثنای دو سه تنی که با او ارتباط تشکیلاتی مخفی داشتند، همه اعضای تحریریه کیهان هاتفی را روشنفکری با گرایش‌های سیاسی مردمی میشناختند، اما از ارتباط تشکیلاتی او در مقام مسئول تشکیلات مخفی حزب توده در داخل کشور خبر نداشتند.

این ارتباط،  زمانی اندک اندک حس شد که خمینی از نجف به پاریس نقل مکان کرد و در آنجا با بهره برداری از همه خبرگزاری‌های غربی رهبری جنبشی را به دست گرفت که حدود یک سال پیش در شکل یک حرکت اجتماعی تحول طلب آغاز شده بود و هیچکس تصور نمی‌کرد با چنان سرعتی به سلطه ارتجاع دینی بیانجامد.

۱۶ مرداد سال ۱۳۵۶ خورشیدی، امیرعباس هویدا نخست وزیر وقت پس از ۱۴ سال حفظ این مقام، به دستور شاه جای خود را به جمشید آموزگار سپرد. این روز شاید نقطه آغاز تحولاتی باشد که سرانجام در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به سقوط نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی در ایران انجامید.

آموزگار، از فردای تصدی مقام نخست وزیری، با هدف نمایش “فضای باز سیاسی” از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا بگوید که مطبوعات کشور آزاد شده‌اند و هیچ سانسوری بر آن‌ها اعمال نمی‌شود. اما ما روزنامه نگاران هیچ گشایشی در فضای کار خود احساس نمی‌کردیم.

در این فضا بود که بزرگ پورجعفر، جلال سرفراز و من به عنوان سه عضو تحریریه کیهان تصمیم گرفتیم متنی را در اعتراض به دروغ نخست وزیر و ادامه سانسور تهیه و پس از جمع آوری امضای همکاران صنفی خود منتشر کنیم. هر سه ما گمان می‌بردیم که اگر رحمان هاتفی این متن را امضا کند، تابوی سکوت و مماشات در میان اعضای تحریریه کیهان شکسته خواهد شد و آن‌ها نیز از پرنفوذترین و محبوب‌ترین همکار ارشد خود تبعیت خواهند کرد. اما برخلاف انتظار ما، هاتفی از امضای این نامه سر باز زد. یک روز پس از آن که به جلال سرفراز جواب رد داده بود، من در پایان کار روزانه، همراه او به آپارتمانش در امیرآباد شمالی رفتم و حدود یک ساعت کوشیدم دلیل امتناع او را دریابم. این تلاش بی نتیجه ماند. هاتفی تنها با اشاره به عضویت من در هیئت مدیره سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات بر ضرورت کار فرهنگی بیشتر و سازماندهی بهتر صنف تاکید می‌ورزید و معتقد بود که برای چنین حرکت جمعی زود است. در پایان این بحث طولانی سرانجام توانستم حدس بزنم که او دلیل امتناع مهمی دارد که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد بیان کند. هنگام خداحافظی از او قول گرفتم که دست کم علیه کاری که ما در پیش داریم اقدامی نکند، که هرگز هم نکرد. ما با کمک چند همکار دیگربه جمع‌آوری امضاها تا آنجا ادامه دادیم که در آستانه نوروز۱۳۵۷ به حدود ۱۸۰ رسید. جامعه مطبوعات ایران در آن زمان حدود ۶۰۰ عضو داشت که اکثریت آن‌ها عضو سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات ایران بودند.

نامه سرگشاده منتشر شد و بزرگ پورجعفر، جلال سرفراز و من از کیهان و پیش کسوتانی مثل محمد مهدی بهشتی پور و نعمت ناظری از اطلاعات ممنوع القلم شدیم. چیزی نگذشت که دریافتیم دلیل خودداری هاتفی از امضای آن نامه مسئولیت سنگین او در تشکیلات تهران حزب توده و نشریه نوید بوده و پذیرفتیم که احتیاط او، با توجه به موقعیت‌اش موجه بوده است.

پس از انتقال خمینی از نجف به پاریس، به سرعت خشم شدید هاتفی‌ی چندبار زندانی کشیده، نسبت به محمدرضاشاه پهلوی و شیفتگی حیرت آور او نسبت به خمینی و انقلاب آشکار شد. پشتیبانی او از خمینی در بحث‌ها و گزینش خبرها و مقاله‌ها چنان بود که می‌شد اطمینان یافت که با نورالدین کیانوری رهبر حزب توده و طراح “خط امام” همفکر و همراه است.

یک روز که حسن ژولیده از همکاران قدیمی و چپ کیهان پس از سال‌ها از خارج از کشور بازگشته و کنار هاتفی نشسته بود و با هم گپ می‌زدند، برای عرض ادب به آن همکار به آن‌ها نزدیک شدم. رحمان، در حالی که چشم‌های سبز روشن‌اش از شوق می‌درخشید گفت: “این شاه می‌ره. خیلی زودتر از اون که تصورش رو می‌کردیم می‌ره”. لبخندی زدم و پرسیدم: “خب بعدش چی؟”  نگاهی درس آموز به من انداخت و گفت: “بعدش به بعدش فکر می‌کنیم. بذار این بره”!

این واکنش برای من کمی اعجاب آور بود. هاتفی را روشنفکر برجسته و صادقی یافته بودم که باید در قاعده بار مسئولیت سنگین‌تری بر دوش خود احساس می‌کرد و پیش از آن که چیزی را خراب کند، به فکر جایگزین آن می‌بود. اما نبود.

یکی دو هفته پس از این ماجرا بود که در نیمه بالای صفحه نخست کیهان، عکسی به ارتفاع ۲۱ سانتی‌متر و عرض ۱۴ سانتی‌متر از خمینی در نوفل لوشاتوی پاریس زیر یک درخت سیب منتشر شد که چند نفری او را احاطه کرده بودند. به شکرانه چاپ این عکس در آن روز کیهان چندبار تجدید چاپ شد و شمارگان آن به یک میلیون و دویست هزار رسید. چیزی که دیگر هرگز تکرار نشد.

تا آن زمان من بیش از هفت سال بود که با کیهان همکاری داشتم. در تمام این مدت هرگز ندیده بودم عکسی به این بزرگی از یک شخصیت سیاسی یا مذهبی در نیمه نخست صفحه اول روزنامه چاپ شود. چنان شوکه شده بودم که روزنامه را برداشتم و سر میز رحمان هاتفی رفتم، آن را جلویش گذاشتم و با لحنی رنجیده اما محترمانه پرسیدم: “می‌شه لطفا من رو روشن کنی که دلیل چاپ این عکس چیه؟”

با حرکتی معترض و در عین حال خونسرد گفت: “تندروی نکن جواد! این رهبر انقلابه”. من که سعی می‌کردم رفتارم را تحت کنترل داشته باشم، پاسخ دادم: “ولی شاه با اون ارتش و ساواک و دستگاه عریض و طویل سانسورش، یکبار هم ما رو مجبور نکرد که عکسش رو به این بزرگی روی صفحه اول روزنامه چاپ کنیم”.

در آن دوره، امیرطاهری سردبیر وقت پس از دکتر مصباح‌زاده صاحب امتیاز و مدیر مسئول کیهان ایران را ترک کرده بود و هنوز شورای سردبیری ۵ نفره هم انتخاب نشده بود. در نتیجه حرف اول و آخر را در تحریریه رحمان هاتفی می‌زد که شایسته‌تر از او هم نمی‌شناختیم. اندکی برافروخته گفت: “ببین! یه انقلاب در راهه و ما باید ازش پشتیبانی کنیم. اگه این انقلاب شکست بخوره ساواک و سیا دست به دست هم می‌دن و اول از همه دخل من و تو رو در میارن”.

من، که به دلیل سابقه خانوادگی ملاهای فریبکار را خیلی خوب می‌شناسم، پاسخ دادم: “این آقا مرجع تقلیده. یعنی هر حکمی که صادر کنه به لحاظ شرعی لازم الاجرا است. حالا اگه رهبر سیاسی این مملکت هم بشه، اونوقت می‌تونه نه تنها دخل من و تو رو در بیاره، بلکه اگه دلش بخواد پوست از تن ملت بکنه. اون هم به حکم شرع. تازه، با چاپ این عکس ما داریم به مردم پیام می‌دیم که بعد از شاه باز هم حکومت فردی برقرار می‌شه. در حالی که می‌تونستیم تو همین جا عکس پرسنلی ۱۶ شخصیت مورد احترام مردم رو منتشر کنیم تا گفته باشیم که در آینده خرد جمعی بر این کشور حکومت خواهد کرد”.

هاتفی نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت که حتما تصور می‌کرد تا پختگی سیاسی راه درازی در پیش دارم. من هم، سرخورده با انبوهی فکر و خیال به سرجای خودم بازگشتم و کارم را از سر گرفتم.

رحمان هاتفی، اندکی بعد در انتخابات داخلی کیهان، پس از محمد بلوری به عنوان مرد دوم شورای سردبیری انتخاب شد. هوشنگ اسدی، زنده یاد مهدی سحابی و مجتبی راجی اعضای دیگر این شورا بودند. اما عمر این شورا بسیار کوتاه بود. مهدی سحابی، مجتبی راجی و هوشنگ اسدی روز ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۵۸، فقط سه ماه پس از پیروزی انقلاب، همراه من و ۱۶ عضو دیگر تحریریه از کیهان اخراج شدند و کیهان به دست انجمن اسلامی کارگران و سپس حاج حسین مهدیان تاجر آهن در بازار تهران افتاد.

رحمان هاتفی در پی این بی‌عدالتی سومین اعتصاب تاریخ مطبوعات معاصر را در اعتراض به اخراجها اداره کرد. این اعتصاب بیش از دو ماه طول کشید، اما نتیجه آن این بود که آهن فروش بازار از همه اعتصابیون خواست که یا به سر کار برگردند یا با دریافت معادل دو تا سه ماه حقوق در برابر هر یک سال سابقه کار خود بازخرید شوند.

و چنین شد. از ۱۱۹عضو تحریریه، تنها حدود ۱۰ نفر باقی ماندند و بقیه رفتند. ماشاء الله شمس‌الواعظین، در مصاحبه‌ای با تاریخ ایرانی مدعی شده که وقتی به عنوان یک جوان حزب اللهی عضو شورای سردبیری بزرگ‌ترین روزنامه کشور شد، شصت عضو قدیمی در آن کار می‌کردند. این رقم بی گمان نادرست است، اما می‌دانیم که اندکی  پس از تصفیه بزرگ، حزب توده به روزنامه نگاران عضو خود دستور داد برای حفظ کیهان به آنجا باز گردند.  این را که آیا زنده یاد هاتفی هم بازگشت یا نه نمی‌دانم.

هاتفی مرد بزرگی بود که شاید به دلیل علاقه افراطی به حزب توده  قدم در خط امام نهاد. امامی که یک کار نیمه تمام را تمام کرد: کندن باقی مانده پوست  بزرگانی مثل خود هاتفی.

 

* مطالب منتشر شده در این صفحه صرفا بازتاب دهنده نظر و دیدگاه نویسندگان آن است.


لینک مطلب

مطالب بیشتری که ممکن است مورد علاقه شما باشند

مدارس شهرستان‌های تهران: کمبود ۱۲ هزار کلاس درس و هزار بخاری غیراستاندارد

cafeliberal

پایگاه خبری دیلی‎میل: همکاری MI6، موساد و CIA برای فراری دادن یک دانشمند اتمی ایران

cafeliberal

حمله ارتش ترکیه به کردهای سوری را محکوم می‌کنیم!

cafeliberal

گام چهارم کاهش تعهدات؛ نگرانی اروپا و روسیه از فروپاشی برجام

cafeliberal

ازدواج کودکان؛ تباهکاری قانونی با حمایت شرع

cafeliberal

حبس ابد برای پناهنده‌‌ای که یک دختر آلمانی را به قتل رساند

cafeliberal